تاريخ : جمعه بیست و هفتم دی 1392 | نویسنده : حمیده
در به دست گرفتن قلم و بیان کردن راز دل باید سالیان سال در کوچه پس کوچه های عشق بدنبال سایه همانند خود گشت و آن را مونس تنهایی خود کرد ... اما نه ؟؟!! نزدیک نر از سال ماه است و نزدیکتر از ماه برخورد یک نگاه است ... نگاهی از جنس نگاه های اون سالهای دور ، پشت نیمکت های چوبی که به شیشه دل خورد و ترکی برداشت و آهی شد به نام دوستی ..... دوستی من و تو !!!



تاريخ : دوشنبه نهم دی 1392 | نویسنده : حمیده
هی فلانی......

             دیگر هوای برگرداندنت را ندارم ..

هرجا که دلت می خواهد برو...

فقط آرزو می کنم : وقتی دوباره هوای من به سرت زد ! آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری ...

و اما من ...!!؟

برنمی گردم که هیچ !!

عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع می کنم ....

که نتوانی لم دهی روی مبل راحتی و با خاطراتم قدم بزنی .......!!



تاريخ : دوشنبه نهم دی 1392 | نویسنده : حمیده
هی فلانی......

             دیگر هوای برگرداندنت را ندارم ..

هرجا که دلت می خواهد برو...

فقط آرزو می کنم : وقتی دوباره هوای من به سرت زد ! آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری ...

و اما من ...!!؟

برنمی گردم که هیچ !!

عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع می کنم ....

که نتوانی لم دهی روی مبل راحتی و با خاطراتم قدم بزنی .......!!



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 | نویسنده : حمیده
 

اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی می کنم ..

ای هم نفس من ! بدون تو این زندگی بی نفس است

با تو بودن را می خواهم ، نه برای فرداهای بی تو بودن ...

با تو بودن را می خواهم برای فرداهای در کنار تو بودن ...

پس ای عزیز راه دورم ! با من باش ، در کنارم باش ، تا ابد هم نفس من باش ....!!!!

                       



تاريخ : سه شنبه پنجم شهریور 1392 | نویسنده : حمیده
یک گل را تصور کن...

گلی که با تمام وجود می خواهیش ....دلت ضعف می رود برای شهدش که کامت را شیرین کند !عطرش که مستت کنه ! زیباییش که معنی بخش حیاتت باشه!..... بند بند وجودت می خواهذ بچینی اش ولی از ترس اینکه مبادا پژمرده اش کنی  با حسرت از دور فقط تماشایش می کنی .....

چون حتی اگر یک گلبرگ از گلبرگ هایش کم شود خودت را نخواهی بخشید

از سوی دیگر فکر دست های غریبه که هر آن ممکن است گلت را بچیند دیوانه ات می کند...

جز خودت و خدا کسی نمی داند که جونت به جون گل بسته است و داری با این ترس روزها را به سختی شب می کنی .....

آرزو داری ای کاش می شد تابلویی بود کنار گلت که رویش نوشته بود .......

                                 <<این گل صاحب دارد >>



تاريخ : جمعه یکم شهریور 1392 | نویسنده : حمیده
امشب هم دلم گرفته ! توی این تاریکی شب باز هم بغضم می شکند ...سرمو زیر بالشت پنهان می کنم تا هیچ کس باخبر نشه !!!

میدونی باز هم اونیکه میشکنه منم ! قصه من حکایت گریه تلخ بی صداست ...

کو کسی که منو به خاطر خودم بخواد....باز هم قصه یکی بود ،یکی نبود

زیر این گنبد کبود سهم من از ستاره ها حتی یک چشمک هم نبود ......!!

 



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 | نویسنده : حمیده
سلام......

       سلام به سالهای دوستی من و تو

      سلام به خنده ها و گریه های سالهایی که گذشت ..

به آن خنده هایی که در اوج خوشی داشتیم ، به جمع شدن ها تو حیاط مدرسه ، به شیطنت هایی که اوقات بیکاریمان را پر می کرد ..

آه باور می کنی ۲۰ سال گذشت

    ۲۰ سال از بهترین سالهای عمر من و تو ...لحظه لحظه های این ۲۰ سال را با هم خاطره داریم

اجازه میدی من از این دوران یاد کنم ؟؟؟

در اوج تنهایی به مشهد آمدم ،کوله بارخاطراتم از تهران سنگین بود ، هیچ وقت دلم نمی خواست آن را از دوشم زمین بگذارم و مرتب با خود راه می بردم ،اما کم کم از زمانی که با تو آشنا شدم ..

احساس کردم کوله بارم را زمین بگذارم وبقیه خاطرات شیرین با تو بودن را توشه اش کنم

خاطراتی که گفتنش یک صفحه خواهد داشت ...تو ؟؟تو چند بار به کوله بارت نگاه انداخته ای؟

جند بار شیرینی عهدی که در دوستی با هم بستیم و مستدام نگاه داشتیم را احساس کرده ای؟

چند بار دوباره به یاد خاطرات تلخ و نا گوار  که سعی کردیم حتما کنار هم باشیم و اونیکه مصیبت دیده را تنها نگذاریم ....اشک ریختی؟؟؟

آره عزیز من ،، بیا این چند قطره اشک پاکی که از افسوس سالهایی که گذشته بر گونه هایمان نشسته با دست های مهربون پاک کنیم وبا یک لبخند زیبا دوباره عهد ببندیم که تا آخر عمر با هم باشیم و خاطرات این ۲۰ سال تولدی باشد برای زندگی بهتر و دوستی صمیمانه تر بین من و تو ...

دوستت دارم

            فدایت : حمیده



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 | نویسنده : حمیده
اگر آسمون به ماهش می نازه ...

اگر خورشید به نورش می نازه .....

اگر چشمه به زلالی اش می نازه ...

اجازه می دهی منم به تو بنازم که از ماه قشنگتری...از خورشید گرمتری ...از چشمه زلال تری ...

آره عزیزم این تویی با این همه خوبی و این منم که خیلی می خواهمت.....



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 | نویسنده : حمیده
بارها و بارها اینجا کنار دریای آرام نشسته ام و به دور دست ها خیره شدم ...

چه زیبا امواج برای ساحل طنازی می کند و ساحل آرام آرام امواج را در آغوش می کشد و با یک بوسه او را به دریا می سپارد و دوباره به انتظاره.....

من اینجا کنار عشق بازی دریا و ساحل چشم به آن غروب زیبا می اندازم و آرامشم چند برابر می شود..

خدای مهربون من ،که این دریای بیکران و ساحل و طلوع و غروب خورشید آفریده توست !! به من نیز بیاموز عاشقی و دوست داشتن را ، دوست داشتن تمام مخلوقات تمام زیبایی ها ، تمام آن چیزهایی که تو دوست می داری...



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 | نویسنده : حمیده
سال های متمادی قلم را به امید پذیرا بودن و عشق را به جولان درآوردن.....

تا شاید قطره ای باشم در دل دریای خوبیها.. رسم و رسوم روزگاراز یاد برده ام و در تکاپوی کلماتی هستم بی وزن و قافیه ....

جارچیان شهر را می بینی !!که در دل تاریک شب به دنبالم می آیند تا بدانند میخانه را ترک گفتم یا می نخورده هوش و هواس را از یاد برده ام......

  میدانی که تو مسبب تمام این مستی وشور دونی منی و بس .....



اسلایدر